تبليغاتX
شبهای مهتابی

شبهای مهتابی

من يك برگ زرد مي كشم، تنها

تا پاييز تمام نشود

و زمستان نيايد

تا اينكه تصوير تو در قلبم جاودان شود

آنگاه كه دستم را در پاييز عشق رها كردي

يادت هست؟؟؟



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 11:39 توسط نفس |

 

خدايا کفر نمي‌گويم،
پريشانم،

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

 

خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

 

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

                                                                                    دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389 14:39 توسط نفس |

X

Home
.Bahar 20.
Email

Profile

Archives

فروردین 1389




Links

خدمات وبلاگ نويسان
خاکستر سرد
آقای علیرضا
قالب های جدید وبلاگ


LinkDump

كد جديد جاوا
آرشیو پیوندهای روزانه



::..:..::




آمار سايت


تعداد بازديدها: